18 - يادي از يك عزيز
عموي دوست داشتني من !
خدمت دوستان عارضم كه : بنده عموي پيري دارم كه هفتاد ، هشتادسال از عمرش ميگذره(البته حداقل)كه شما ميتونين خاطراتي دست اول وبه عنوان اول شخص حاضر! ازجنگهاي متفقين و جريان خانها و دموكراتها و توده ايها ازش بشنوين!
بااين عموي گرامي ازاوّل بچگي همسايه ديواربه ديواربوديم و چندساعت ازوقتمون رو در محضر ايشون در مغازه ساده اش ميگذرونديم! و به نوعي بزرگ ميشديم .اين عزيز واجد خصوصيات عجيبيه: اولا درعصرهجوم تكنولوژي اجازه ورود تلويزيون رابه خونه گرم وصميمي نداده (به هزار ويك دليل-نه خودشون علاقه دارن و نه بچه اي دارن كه نگاه كنه) والان هم بايك راديوي كوچك كه احتمالا خود مخترع راديو دومين كارشو به اون هديه كرده ، ازاوضاع و احوال جهان خبردار ميشه.و ماشالله ازاخبارشهروكشور هم خوب خبر داره!.
دوما : شايدباورنكنيد بااينكه سواد نداره از بس به قرآن علاقه داشت از اين ور و اون ور كم كم خوندن قرآن رو يادگرفت ( والان هم به غير قران و دعاها چيزديگه اي نميتونه بخونه)
- عموي گرام! پاي ثابت مسجدو منبر وروضه ست و خيلي هم علاقمند مباحث فقهيه(برا همون هروقت كه به خونشون ميرم بايد كار يكسال دفترپاسخگويي به سوالات شرعي را درعرض چندساعت انجام بدم! )
- اين عموي ما ازهمون زمان كه يادم مياد ازچندچيزخيلي حالش گرفته ميشد و اعصابش به هم ميريخت (البته الان هم ) : يكي پيراهن آستين كوتاه بود كه اگه ماميپوشيديم ذنب لايغفري بودكه بايد در دادگاه تفتيش عقايد حساب پس ميداديم! دوميش هم موي زياد سر بود كه اگه چند سانت اضافه برسازمان ،رشدطبيعي ميكرد بايدتا سلماني (همون پيرايش ويا بعضا آرايشگاه مردانه امروز!) ، وماشين سر شماره چهار و اعمال شاقّه همراهيمون ميكرد!
- دركنارهمه خاطرات نميتونم ازخاطرات خوش چندين بارسفر خانواده عمو به مكه و دمشق و مشهد نگم كه خونه و مغازه رو دربست در اختيارماگذاشته بود.نيازي به گفتن نيست شما تا اخرش بخونين :نوجواني و دوستان هميشه حاضر درصحنه و خوردني ها و خوراكي هاي جورواجور + اجازه عمو! =چه شود!!!
-الغرض دوستان : چندسالي هست كه همجواري باايشون از ماسلب شده وبه منطقه ديگه اي رفته ايم ، وكمترزيارتشان ميكنم.الان كه به گذشته نگاه ميكنم نقش خوب دستگيري ها و سخت گيري هاي بعضا به ظاهر بي موردش برايم پررنگ تر ميشه .
اين عموي ما نه تلويزيون داره نه رايانه ونه... نه اصطلاحات علمي بكارميگيره ونه كلمات غامض ونه... فقط دلي داره پرسوز كه همش درفكر آموختن هست. اگرروزي ازمن بپرسند به چه كساني در زندگيت افتخارميكني،مطمئنم يكي از آنها كسي خواهد بود كه همراه پدرم پاي مرا به نمازو دعابازكرد ،كسي كه به مسجدبردو قدمهاي نخست طاعت را يادم داد.كسي كه ذوق و شوق آموختن را در من برانگيخت و مشوقم شد.و آن كس ، عموي دوست داشتني من است.
با نام آنكه هرآنچه دارم از اوست